بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

پارسال این موقع ها...... این روزا.....

1391/2/16 1:35
نویسنده : مامان نسرین
576 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا...

این روزها که به تولد یک سالگیت نزدیک میشیم بد جوری یاد پارسال می افتم... روزهای پر از استرس والبته سرشار از شوق و انتظار دیدارر پسرک...

روزهایی که کم شدن حجم مایع دور جنین و پیچیده شدن بند ناف دور گردنت خوشگلت منو مضطرب تر میکرد...

هر روز صد بار میرفتم توی اتاقت که خیییییییییلی مرتب تر از این روزا بود... بعد از ظهرا توی اتاقت میخوابیدم(یادش به خیر!!! چیزی هم به اسم خواب بعد از ظهر وجود داشت)

روزی صد بار لباساتو مرتب میکردم و دونه به دونه کشو ها رو باز میکردم و نگاه میکردم(یادش یه خیر چقدر اوقات فراقت داشتم)

شبها چندین بار از درد پهلو بیدار میشدم... خانوم دکتر یادم داده بودن که تمام حواسم باید به تکونای تو باشه...  یادش به خیر !!!

یکی میگفت خیلی خوراکیهای مقوی بخور... دیگری میگفت... نهههه  خوراکی هایی که طبع گرم دارن نخور نی نی زردی میگیره... حالا من مونده بودم  چی بخورم که هم مقو ی باشه و هم گرم نباشه!!!

روزایی که ویزیتهای ماهانه شده بود هفتگی و فقط شنیدن صدای قلب تو آرومم میکرد و از استرسام کم میکرد...

روزایی که سعید عزیزم مثل همیشه با حرفاش بهم آرامش میداد که :من میدونم نی نی مون سالم سالمه... و یه عالمه کمک دیگه.... همینجا ازش کمال تشکر رو دارم.... ایشالله سایش همیشه بالای سرمون باشه...

روزایی که با سعید مینشستیم و و تمام  مدارک مربوط به بیمارستان و بستری رو چک میکردیم... و من هر لحظه که یاد عمل می افتادم قلبم و توی حلقم احساس میکردم...

روزهایی که با دوستان عزیز نی نی سایتی روزگار میگذروندیم و الحق که یکی از بزرگترین شانسهای زندگیم آشنایی با مامانهای خرداد نود بود... پر خاطره ترین روزهای زندگیم در کنار اونها قشنگتر شد...با هم خندیدیم و از حال نی نی ها با خبر شدیم.. با هم استرس گرفتیم... با هم وسایل ساک بیمارستان و چک کردیم...با هم چندین بار ختم قران کردیم... ازشون خییییلی چیزا یاد گرفتم ومدیون تک تکشون هستم...

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

روزایی که تموم خوابهایی که تو ماههای گذشته دیده بودم رو مرور میکردم وهمش میگفتم:یعنی بردیای من چه شکلیه؟

خدا رو هزاران بار شکر

تموم نگرانیهام تموم شد و تو رو صحیح و سالم در کنارم دارم...

هر روز بالنده تر از دیروزی...

امروز خودت تنهایی چندین بار از میله های تخت گرفتی و ایستادی و منو ذوق زده کردی... شدییییییید....

انگشت اشارتو میاری بالا و میگی جیژژژژژه  اوفففف( همراه با ریخته شدن یه عالمه آب دهن به بیرون... من فدای اون آب دهنت مادرررررر)

بای بای میکنی... موقع شیر خوردن هی دستتو میزنی روی دهنت و مثل سرخ پوستا صدا درمیاری... یه ذره شیر میخوری و دوباره...  گاهی هم هی می زنی رو دهن من و میخوای من برات صدا در بیارم...

مدام حرف خ خ خ خ خ  رو میگی... مخصوصا وقتی هیجان زده ای!!!! میخوای خفن به نظر برسی عزیزم؟؟؟

آیفون و گوشی تلفنو برمیداری ومیگی الووووووو....

عاشق کشو و در کمد و یخچال شدی... روزی ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠ بار کشو های خونه حالا هر جا میخواد باشه.. رو باز و بسته میکنی... وسایلشو میریزی بیرون ... دوباره میذاری  تو....خسته نباشی گلم... پشتکارت منو کشته...

دیگه نمیشه وقتی بیداری دست به لب تاپ زد... با تمام قدرت خودتو میرسونی و همه چیزو به هم میزنی... مثل امروز!!!!!!!!!!

امروز جمعه ١٥ اردیبهشت... بابا یه عالمه از شیرین کاریات فیلم گرفته که من از دیدنشون سیر نمیشم...

من همچنان دلتنگ روزای رفته ام ... ولی امید دارم به فردا و منتظر روزای خوبی که قراره با هم داشته باشیم...

عاشقتم عزیزم

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

lily
16 اردیبهشت 91 1:53
وای نسرین جون ما رو بردی ...
من که کلا اشکم به راه بود تا یکی یه خبر نگران کننده میداد.. مایع آمنیوتیک و بند ناف ...اووووه
اوقات فراغت و کشوهارو خوب اومدی.. یادته؟ ))
خدایا شکرت که فرشته هامون سالم در کنارمون هستن



خدا رو شکررررر لیلی جون... فکر کنم همه ی بردیا ها یه مامان نگران دارن... دوست دارم چون خیلی چیزا ازت یاد گرفتم...بردیا رو بماچ
مامان آرینا موفرفری
16 اردیبهشت 91 2:44
ماشااله پسر نازی دارید. خوشحال می شم به ما سربزنید.
هدی مامان مبین
16 اردیبهشت 91 19:46
خیلی خوب گفتی نسرین جون...اوقات فراغت...واقعا...یادش بخیر...ماشاالله به بردیای باهوشم...ببوس روی ماهشو...راستی منم خسته میشوم و شدم و هستم....ولی سلامت و شیطنت مبین ارومم میکنه...خیلی
مامان طاها
17 اردیبهشت 91 15:51
سلام مامان بردیا.اول به خاطر این همه ذوق در نوشتن بلاگ پسر گلت بهت تبریک می گم.من چند وقتی هست مطالبتو دنبال می کنم.آخه قرار بود اسم پسر منم بردیا باشه(هنوز تو دلمه) همین شد که پیدات کردم.ولی به دلایلی که شاید اندکیش باهات مشترک باشه تغییر کرد.


امیدوارم به موقع و در کمال سلامت و دلخوشی آقا طاها یا بردیا رو در آغوش بگیری... ممنون از لطفت عزیزم
مامان یاسمین زهرا
21 اردیبهشت 91 17:34
فذای شیرین زبونیهات
فریده مامان اسرا سالاری
21 اردیبهشت 91 20:10
سلام دوست عزیز ماشاالله به این پسر خوشگل و تپل مپل از دیدن وبلاگش لذت بردم دوست عزیز دختر من 6ماهشه ولی وزنش کمه اگه ممکنه شیر خشک هم نمی خوره اگه ممکنه تجربیاتت رو به شکل یک نظر به وبلاگم ارسال کن ممنونم امیدوارم کوچولو همیشه سلامت باشه


سلام دوست خوبم... از لطفت ممنونم... من آدرسی از وبلاگ دخترت ندارم!!!! فکر کنم فراموش کردی برام بذاری!!
ایشالله چهار ستون بدنش سالم باشه و در کنار هم روزهای خوبی رو سپری کنید...
مریم 1007 - مامان سپنتا
21 اردیبهشت 91 23:16
نسرین جونم ، حالتو می فهمم اساسییییییییییییی ، من که همش در پارسال این موقعه سیر می کنم ، عجب روزای بی تکراری بودن برای ما، یادش بخیر و خداوند رو شکر بی نهایت که فرشته هامون صحیح و سالم در کنارمون هستند حس و حال نوشتنت رو خیلی دوست دارم عزیزم
مامان آرینا موفرفری
22 اردیبهشت 91 2:46
"مادر” واژه ایست سرشار از امید و عشق واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید. روزت مبارک مادر . . .